تبلیغات شما اینجا
بستن تبلیغات [X]
عطر بهشت مادری
عطر بهشت مادری

تاریخ درج این مطلب در وبلاگ قبلی : 94/2/7

سلام قند عسل مامان

پنج شنبه شب، سوم اردیبهشت ماه، یه جشن تولد خودمونی برات گرفتیم. هم من و هم بابایی جشن های خودمونی و ساده رو خیلی بیشتر میپسندیم. یه کیک کوچیک با طرح موش موشی خریدیم برات و یکمی هم تزئینات که از قبل داشتیم رو برات زدیم. چندتا هم بادکنک برات آویزون کردیم که کلی ذوق کردی براشون عزیزدلم. خودمون بودیم و مامان جون و باباجون هم اومدن خونمون و مامان خودم هم برای تولدت خودش رو از راه دور رسوند قربون مهربونیاش برم دست گلش درد نکنه...

برای شام پیتزا درست کردم البته اونجور که میخواستم نشد یکمی نونش سفت و برشته شد ولی بدک نبود، توهم که پیتزاخووووور یه تیکه بزرگشو خوردی، نوش جونت عزیزززززم!!!

من و بابایی برات یه ماشین بزرگ خریدیم، مامان خودم هم چند دست لباس خوشگل تابستونی بهت کادو داد، مامان جون و باباجون هم هدیه شون نقدی بود و قراره باهاش یه کفش خوشگل تابستونی برات بخریم عزیزدلم. عمه جونها هم هرکدوم زحمت کشیدن و کادو برات آوردن البته قبل از تولدت. عمه بزرگه چندتا ماشین و هواپیما و قطار کوچولوی خوشگل و دوست داشتنی و عمه کوچیکه هم یه سه چرخه بهت کادو دادن واقعا دستشون درد نکنه...

موقع فوت کردن شمع آرزوهات مگه میذاشتی یه دقیقه شمع روشن بمونه تا یه عکس قشنگ ازت بگیریم؟؟؟ تا من شمعو روشن میکردم زودی میومدی یه فوت میکردی و خاموش میشد!!!قربونت برم که بلدی فوت کنی همه فن حریف مامان!!!

کیک تولدت

پسر نانازم درحال بررسی کیک خوشمزه

شیرین عسلم هنگام فوت کردن شمع آرزوهای دوسالگی

نفسم محو تماشای فشفشه های خیره کننده

شنبه پنجم اردیبهشت برای مراقبت دوسالگی باهم دیگه رفتیم مرکز بهداشت، نزدیک خونمونه و دوتایی باهم تا اونجا پیاده رفتیم، توهم که عشق پیاده روی کلی ذوق میکردی. وقتی خانومه میخواست وزنت کنه گفت چون وزنت زیر 15 کیلو هستش هنوزم باید بشینی روی این ترازوهای نشستنی! منم بلندت کردمو نشوندمت روی ترازو، خیلی احساس ناامنی میکردی و همش میخواستی بغلت کنم فکر میکردی حالا این خانومه چه بلایی میخواد سرت بیاره!!! شروع کردی به گری، خانومه هم گفت آرومش کن دوباره بذارش خلاصه باکلی حرف و حدیث و ادا اطوار دوباره نشوندمت روی ترازو و وزنت رو تخمینی اندازه گرفت؛ از بس وول میخوردی و میخواستی بیای پایین نشد دقیق اندازه بگیره. 14 کیلو بودی و قدت هم 90 سانتیمتر. همه چیزت خوب بود و خداروشکر مشکلی نداشتی. مراجعه بعدی رفت تا سال دیگه انشاالله.

niniweblog.com

بعداً نوشت 1 : این هفته دوباره بابایی رفته مأموریت و منو تو تنهاییم ولی یکم تحملش برام آسونتر شده و مثل دفعه اول و دوم نیست. خدا انشاالله همه مردان زحمت کش رو برای خانواده شون حفظ کنه.

بعداً نوشت 2 : به نظرم دندان آسیاب دیگری در راه است، آبریزش بینی ات دوباره عود کرده، خدا بخیر کنه.

بعداً نوشت 3 : قرار بود آخر هفته که بابایی از مأموریت برمیگرده یه سفر شیراز با مامان جون و باباجون و عمه جون بریم دسته جمعی ولی به پسر عمه ات مدرسه اجازشو نداده و همه چی کنسل شد، حیف شد دلمون شیراز میخواست توی ماه دل انگیز اردیبهشت...حتما قسمت نبوده انشاالله به زودی...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 417 ،

روز سه شنبه 15 اردیبهشت ماه بود که سفرمون به شمال کشور آغاز شد! ساعت حوالی 2.5 بعدازظهر ما و باباجون و مامان جون و عمه جون (بزرگه) و شوهر و دو تا بچشون از اصفهان با دو ماشین راهی شدیم. قرار بود شب رو خونه ی مامان من که توی مسیرمون بود بخوابیم و صبح علی الطلوع روز چهارشنبه به سمت چالوس حرکت کنیم. توی مسیر تا خونه ی مامانم چندجایی ایستادیم و این شد که حدودا ساعت 9 شب رسیدیم، توام توی مسیر خداروشکر زیاد اذیتمون نکردی. از وقتی به دنیا اومدی همیشه برای مسیرهای طولانی مثل خونه ی مامانم، عقب ماشین رو با چندتا پتو مثل تخت درست میکنم یعنی پتوها رو توی قسمت جای پا جاسازی میکنم و به اصطلاح میچپونم بعدش یه پتو مسافرتی نازک روی صندلی و پتوها میکشم و اینطوری صندلی عقب به یه تخت سرتاسری تبدیل میشه و من و تو دوتایی روش میشینیم، توام خیلی راحتی، هم برای خوابیدن، هم برای نشستن و بازی کردن و البته ورجه وورجه کردن و بالا رفتن از سر و کول من و دیگه در اثر حرکت ماشین نگرانی بابت افتادنت توی چاله ی جاپا وجود نداره!!!

برو ادامه مطلب



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 388 ،

اون شب سخت که هر نوع ماجرای پیش بینی نشده و دور از ذهن برامون اتفاق افتاده بود ، بالاخره گذشت. منو بابایی که حسابی خسته و بی خواب شده بودیم تا حدود ساعت 8 صبح خوابیدیم. قبل از شروع سفرمون، برنامه این بود که مثلا صبح علی الطلوع بعد از نماز صبح راه بیفتیم و صبحانه رو توی مسیر نوش جان کنیم ولی این اتفاقات پیش بینی نشده کمی برنامه هامون رو بهم ریخت . این شد که صبحانه رو هم منزل مامانم خوردیم؛ موقع صبحانه مامانم توی جمع به منو بابایی برای صبر و بردباری مون توی ماجرای دیشب آفرین گفت و از اینکه کم نیاوردیم و خسته و عصبی نشدیم تحسینمون کرد؛ منو بابایی هم کلی کیفور شدیم . تو که بعد از اون کابوس شبانه یه خواب سنگین رفته بودی تا بعد از صبحانه هم هنوز بیدار نشده بودی؛ همونطور که خواب بودی، بغلت کردم و سوار ماشین شدیم.

همیشه به حکمت اتفاقاتی که قادر به پیش بینی شون نیستیم، اعتقاد داشتم برای همین گفتیم که حتما حتما و بدون شک دیرتر راه افتادن ما حکمتی داشته یعنی باید این بیخوابی ها اتفاق می افتاد تا ما صبح دیرتر حرکت کنیم و توکل به خدای مهربان کردیم و عاجزانه ازش خواستیم که لطفش رو مثل همیشه شامل حالمون کنه و انشاالله حکمت این دیر راه افتادن، دفع بلا در طول مسیرمون باشه .

من که حسابی بدنم کوفته شده بود و میدونستم که توی ماشین هم معمولا نمیتونم بخوابم، دوست داشتم کمی بیشتر میخوابیدم، خونه ی مامانم هم بودم دیگه حسابی نازم زیاد شده بود دوست داشتم بعد از یه خواب سیر، یه دوش درست و حسابی بگیرم و خستگی دیشب رو از بدنم به در کنم ولی خب خانواده ی بابایی همراهمون بودن و درست نبود که بخاطر من معطل بشن، توی سفرهای دسته جمعی باید خودخواهی ها رو کنار گذاشت تا هممون از باهم بودن ها لذت ببریم برای همین هم وجدانم اجازه نداد و راهی شدیم . بالاخره کم کم این خستگیها هم با دیدن مناظر زیبای جاده ی چالوس اونم توی اردیبهشت ماه و لذت از هوای پاک و خنک به در شد. با اینکه توی ماشین زیاد نتونستم بخوابم و توام بیشتر مواقع توی بغلم خواب بودی ولی آنچنان خسته هم نشدم بلکه خیلی هم لذت بردم .

توی مسیر یهو دلت هوای عمت رو کرد و خواستی که پیش اونا و توی ماشین اونا باشی. پسرعمه اومد توی ماشین ما و تو و باباجون رفتید اونجا تا منم که همش تورو توی بغلم گرفته بودم کمی استراحت کرده باشم. خیلی از مسیر جاده ی چالوس رو توی ماشین اونا بودی، بعد یهو باباجون زنگ زد و گفت که گلاب به روت بالا آوردی زودتر خودتونو برسونید. ما هم که عقب بودیم گازشو گرفتیم تا زودتر به ماشین عمه جون برسیم .

رنگت زرد شده بود ولی انگار تازه یه باری از رو دلت برداشته باشن سرحال شده بودی ، بخاطر پیچ و خم های جاده دلت بهم اومده بود و... مثل خودمی پسرم، یادمه منم وقتی کوچولو بودم توی جاده های پرپیچ و خم همیشه مامانم نگران این مسئله بود!!! دیگه بعدش اومدی پیش خودمون و تا به مقصد برسیم خداروشکر دیگه اذیت نشدی .

حوالی ساعت 2.5 بعدازظهر رسیدیم به شهر عباس آباد. شوهرعمت از طریق محل کارشون یه سوئیت گرفته بودن که خیلی جاش عالی بود. درست روبروی سوئیتمون پارک و محل بازی بچه ها و یکم دورتر ساحل دریا نمایان بود.

یعنی تو اراده میکردی توی پارک بازی بودی!!!

و یکم که بیشتر اراده میکردی لب ساحل...

خداروشکر همه چیز باب میلمون بود به جز اینکه دو روز اولی که اونجا بودیم یعنی چهارشنبه و پنج شنبه، هوا ابری و دریا کمی طوفانی بود، تازه جمعه آفتاب یادش اومد که باید از زیر ابرا بیرون بیاد و دریا هم عصبانیتش خوابید... اونروز بود که تو و پسرعمه و دخترعمت دلی به دریا زدید و حسابی خوش گذروندید. منم چون از بچگی عاشق شن بازی بودم کلی توی ساحل قلعه سازی کردم... به یاد روزهای شیرین کودکی.

صبح روز شنبه برای برگشت به خونه ی خودمون آماده شدیم، دیگه یکسره اومدیم و فقط برای ناهار و الزامات دیگه! چندجا توقف کردیم. توی راه برگشت وقتی جاده ی چالوس رو می گذروندیم چون دیگه آبدیده شده بودیم ، تو دیگه حالت بهم نخورد چون هرجا که احساس میکردیم داره حالت بد میشه بابایی توقف میکرد و بغلت میکرد و بیرون راهت میبرد و وقتی هوایی به سرت میخورد حالت هم خوب میشد قربون مرد مهربون و همراه همیشگی زندگیم که بهترین بابای دنیا هم هست ...

سفر خوبی بود پسر گلم با همه ی دردسرها و سختیهاش بهمون خوش گذشت، منو بابایی که عاشق سفریم و به نظرمون باید سختیهای سفر رو به جون خرید اصلا توی سفره که آدم خودساخته میشه.

به امید و در انتظار سفرهای زیارتی و سیاحتی در آینده ای نزدیک هستیم...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 485 ،

طرفای ظهر روز شنبه نهم خرداد ماه بود که بابایی از محل کارش بهم زنگ زد و گفت که مأموریت یک هفته ای شیراز براش گذاشتن و همین امروز هم باید بره، چون صبح یکشنبه حتما باید اونجا باشه. بهم گفت که اگه میخوای تو و مهدیار هم باهام بیاید تا با ماشین خودمون بریم، و اگه نمیای من امروز باید بلیط هواپیما برای شیراز بگیرم. من که کلا دوست دارم همیشه بابایی کنارمون باشه، زیاد هم برام مهم نبود که اونجا چه شرایطی داره همین که بابایی کنارمون بود برام کافی بود و میدونستم که چون بابایی خودش داره این پیشنهاد رو میده حتما جوانب کارو سنجیده برای همین هم مشتاقانه موافقت خودم رو اعلام کردم. البته همون اول بابایی بهم گفته بود که صبح تا بعدازظهر سر کاره و من و تو باید توی هتل محل اقامت تنها باشیم ولی فکر اینکه دوباره یک هفته بدون بابایی سر بشه برام سخت بود واسه همین همه ی سختیها رو به جون خریدم تا من و تو در کنار بابایی باشیم؛ از طرف دیگه سفر شیرازمون قبلا کنسل شده بود و به جاش رفته بودیم شمال، بدم نمیومد که شیرازو دوباره ببینم.

خلاصه خیلی ضرب العجلی باید وسایل سفر یک هفته ای رو جمع و جور میکردم. خیلی سخت بود آخه بعدازظهر قرار بود راهی بشیم و وقت کم بود، منم چون ازقبل خبر نداشتم که سفری در راهه هیچیم آماده نبود، چندتا از پیراهن های بابایی اتو میخواست، تازه کلی از لباسای تو هم نشسته بود و وقتی برای شستن و خشک کردنشون نداشتم و ناگزیر از خیرشون گذشتم و به همون لباسای تمیزت بسنده کردم؛ تو هم بخاطر اینکه نمیتونستم باهات بازی کنم و مشغول بستن ساک بودم کمی بهونه گیری میکردی و مدام غر میزدی خلاصه تا همه ی وسایل آماده بشه و ساکها بسته بشه کمی بهم سخت گذشت ولی بالاخره تموم شد!

حدودای ساعت 5 بعدازظهر بود که راه افتادیم به سمت شیراز، از اصفهان به شیراز تقریبا 6 ساعتی راه هست. برای اینکه خیلی دیر نرسیم تصمیم گرفتیم توی راه مگر برای ضرورت نایستیم و یکسره تا شیراز بریم. از شهرضا، آباده و چندتا شهر و روستای کوچیک بین راهمون عبور کردیم ولی جایی توقف نکردیم تا زودتر برسیم. پسر نازم تو یه دو ساعتی توی ماشین خوابیدی، مثل دفعه ی قبل توی مسافرتمون به شمال اصلا اذیتمون نکردی دیگه به مسیرهای طولانی داخل ماشین عادت کردی خداروشکر و نگرانی از جانب تو توی مسافرت با ماشین نداریم و از این بابت منو بابایی خیلی خوشحالیم.

حدود ساعت 30/10 شب بود که به هتل محل اقامتمون رسیدیم. شام خوردیم توهم از اتاق کوچیکمون خوشت اومده بود، یکم شیطونی و بازی کردی و بعدش خوابیدیم. شب نسبتاً گرمی بود و کولر اتاقمون هم که کنترل مرکزی داشت اصلا خنک نمیکرد، توهم که گرمت بشه مدام وول میخوری و نمیتونی راحت بخوابی ولی بالاخره شب اول گذشت. صبح روز یکشنبه رسماً کار بابایی شروع شد و منو تو باید تا عصر تنها میموندیم. بابایی ساعت 30/7 برای صرف صبحانه رفت پایین بعد هم یه سینی صبحانه برای منو تو آورد بالا توی اتاقمون چون در زمان سرو صبحانه تو خواب بودی، نمیشد بریم پایین و بابایی زحمتشو برامون کشید.

از خواب که بیدار شدی باهمدیگه صبحانه خوردیم کلا از تغییر فضای زندگیمون و صبحانه ای به شکل جدید خیلی خوشت اومده بود، از کره و پنیر و مربای کوچولو بگیر تا یخچال هتل که هم قد و قواره ی خودت بود و کاملا به همه چیش دسترسی داشتی همه چیز تورو ذوقزده میکرد عزیزدلم.

صبحها تا ظهر چون هوا خیلی گرم بود و آفتاب داغی میتابید نمیشد بیرون از هتل ببرمت چون بابت گرمازدگی نگرانی داشتم ولی بعدازظهرها قبل از اومدن بابایی باهم میرفتیم پارک پایین هتل و توی فضای سبز و محل بازی حسابی خوش میگذروندیم. اون چند روز تا وقت ناهار بشه بیشتر سعی میکردم با بازی و تلویزیون و البته حمام بردنت که واقعا عاشقشی سرت رو به نوعی گرم کنم یعنی هر روز حموم کردنت به راه بود، بالاخره اینم یه راه سرگرم کردنت بود دیگه! حدودای ساعت 1 ظهر بعد از اذان نمازمون رو میخوندیم و دوتایی باهم میرفتیم پایین تا ناهارمون رو بگیریم. پسرک عاشق آسانسور هم که دیگه توی این آسانسور سر از پا نمیشناخت و کلی برای فشردن دکمه های آسانسور ذوق میکرد، فدای خندیدن های نازت وقتی نمیذاشتم دکمه ای رو فشار بدی و تو فرز و چابک دیگری رو میفشردی عزیزدلمممم و از ته دل دوتایی میخندیدیم...

بعد از ناهار هم حدود دوساعتی میخوابیدی و بعد از خواب سرحال و قبراق بودی و منتظر تا بابایی از سرکار برگرده. بابایی خوب و مهربونت عصر خسته و خندان میومد پیشمون و قبلش به راننده اش میسپرد که بیاد دنبالمون برای دیدن شهر و گشت و گذار، چون میدونست منو تو از صبح تنها بودیم و حوصلمون توی این اتاق کوچیک سر رفته بدون خستگی در کردن آماده میشدیم که بریم گردش، وای پسرم هرچی من از خوبیهای بابایی برات بگم کم گفتم...

به زیارت حرم شاه چراغ رفتیم، از مقبره حافظ و همینطور باغ ارم که واقعا تماشایی بود دیدن کردیم. فقط یک روز بود که کار بابایی خیلی طول کشید و بجای عصر، ساعت 9 شب رسید هتل و دیگه نشد جایی بریم و اونروز منو تو فقط به گشت و گذار توی فضای سبز و پارک پایین هتل اکتفا کردیم.

توی حرم شاه چراغ دو سه بار از جلوی چشمام رفتی و دلهره ی گم شدنت توی اون شلوغی افتاد تو دلم ولی خداروشکر زودی چشمم به جمالت منور شد. همش درحال دویدن توی صحن و بپر بالا و بپر پایین از روی پله ها بودی شیطون بلای مامان...

توی حافظیه هم مدام دوست داشتی خودت به همه جا سرک بکشی و تنهایی بدون ترس از دور شدن از ما واسه خودت قدم میزدی و اگه هواسمون ازت پرت میشد گمت میکردیم. یه فالوده بستنی دبش هم توی حافظیه نوش جان کردیم!!!

روزیکه میخواستیم بریم باغ ارم، دیر راه افتادیم و این شد که ساعت 30/7 رسیدیم اونجا همون موقع هم یه اتوبوس توریست خارجی دم در باغ ارم پیاده شدن و آماده ی رفتن به داخل باغ. گویا ساعت تعطیلی باغ، 8 شب بود برای همین هم درهای ورودی رو بسته بودن تا در نیم ساعت باقیمونده، باغ تخلیه بشه و افرادی که داخل باغن خارج بشن. ولی اونقدر ازدحام جمعیت پشت درهای ورودی زیاد بود و کلی هم توریست بین این همه آدم بود که مسئولین باغ دلشون به رحم اومد و لطف کردن درها را گشودند و مارو کاملا مجانی به داخل باغ هدایت کردن چون دیگه وقتی برای تهیه بلیط نبود!!!

باغ ارم واقعا تماشایی بود و هرگوشه اش زیبایی منحصر به فردی داشت ولی حیف که یه گوشه نمیتونستیم تورو آروم نگه داریم تا توی این مناظر زیبا ازت عکس بگیریم! همش درحال دویدن و از این سو به اون سو رفتن و البته حمل شلنگ های آبیاری باغ بودی؛ کلا هرجا شلنگ آب ببینی زودی میری برش میداری و دنبال خودت میکشی و تا از آقای باغبون که ممکنه دعوات کنه نترسونیمت ول کن نیستی، هلاک این جسور بودنتم مامانی...

روز پنج شنبه 14 خرداد دیگه این سفر خاص یک هفته ای رو به اتمام بود و باید به خونه ی خودمون برمیگشتیم؛ تصمیم گرفتیم از سمت یاسوج بریم چون قبلا تعریفش رو خیلی شنیده بودیم که جاده ی زیبایی هست و گفتیم حیفه از این جاده نریم. روز تعطیلی بود و انگار همه ی شیرازیها داشتن میرفتن یاسوج! و حسابی خروجی شهر به سمت جاده ی یاسوج ترافیک گرفته بود، بابایی هم که معمولا حوصله ی ترافیک و شلوغی رو نداره همش میگفت اشتباه کردیم از این سمت اومدیم و باید برگردیم و از همون جاده ی آباده بریم و بیخیال این مسیر بشیم و درواقع یه جورایی داشت روی اعصاب من رژه میرفت آخه من واقعا دلم میخواست این مسیر رو ببینم برای همین مدام زیر گوش بابایی میخوندم که بذار همین مسیرو بریم و ترافیک مال همین ابتدای جاده است و کم کم از تعداد ماشینها کاسته میشه اتفاقا همینطورم شد و بعد از مدتی جاده باز شد و به نوعی رها شدیم؛ خداروشکر که زیر بار حرف بابایی نرفتم و تسلیم نشدم!!!

مسیر زیبایی بود. توی راه یه آبشاری بود به اسم مارگون که تقریبا 40 کیلومتر باید از جاده منحرف میشدیم تا بهش برسیم و من گفتم که چون عجله ای برای رفتن نداریم بهتره این آبشارو هم ببینیم؛ تا حدود دو کیلومتری آبشار رفتیم ولی نمیدونی چه ترافیکی بود قفله قفل تا خود آبشار!!! تا آبشار هم راه زیاد بود و نمیشد پیاده رفت اونم با تو، خلاصه این شد که همون حوالی توقف کردیم و به کنار رودخونه که یه آبشار کوچیک هم داشت رفتیم و چندتا عکس گرفتیم تا دلمون نسوزه و این همه راهو اومدیم دست خالی برنگردیم...

پسر عزیز و خوشگلم تو اصلا توی این مسیر اذیتمون نکردی و با سختیهای مسافرت خوب کنار اومدی فدای مرد کوچولوی زندگیم بشم من که اینقدر ماهه. بخاطر اینکه مسیر برگشت رو خیلی تفریحی اومدیم و جاهای زیادی توقف کردیم تقریبا 12 ساعت طول کشید تا به اصفهان برسیم. چندباری کنار رودخونه ایستادیم تا تو حسابی بازی کنی و سنگ پرونی توی رودخونه رو تجربه کنی، خیلی اینکارو دوست داشتی کلی ذوق میکردی و خستگی راه از تنت به در میشد...

اینم از لذت ها و دردسرهای یه سفر دیگه!

و باز هم به امید و در انتظار سفرهای زیارتی و سیاحتی در آینده ای نزدیک...

(سر فرصت حتما عکسهای این سفر رو به پیوست ضمیمه خواهم کرد! )




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 405 ،

وقتی به دنیا اومدی نسبتا پرمو بودی و موهای سرت زیاد بود، از کمی قبل یکسالگی دیگه نوک موهات از بس بلند شده بود منگول وایمیستاد منم خودم دست به قیچی میشدم و مواقعی که خواب بودی سر موهات رو میچیدم! توی بیداری اصلا نمیشد اینکارو بکنم چون همش سرت رو برمیگردوندی ببینی توی دست من چیه و باهاش چیکار میکنم و میترسیدم از اینکه خدای نکرده با قیچی بهت آسیب بزنم. وقتی میخوابوندمت، عادت داشتی به یک پهلو بخوابی منم موهای همون سمت رو کوتاه میکردم و کوتاه کردن موهای طرف دیگه ی سرت موکول میشد به نوبت خواب بعدیت!!! برای همین گاهی پیش میومد که موهای یه طرف کوتاه شده و موهای طرف دیگه کمی منگول داشتن ولی خب چون زود زود دست به قیچی میشدم این بلند و کوتاهی موهات به چشم نمیومد و فقط خودم میفهمیدم! کمی پیش از دوسالگیت دیگه میشد توی بیداری موهات رو کوتاه کنم؛ میبردمت توی حمام و روی صندلی مینشستی و من اونقدر با گفتن قصه های مهدیار سرگرمت میکردم که آروم میموندی و سرت رو تکون نمیدادی تا من موهای دور سرت رو کوتاه کنم...

منو بابایی دوست داشتیم اولین بار وقتی تورو به آرایشگاه ببریم که کمی بزرگتر شده باشی و از اولین پیرایش کودکی ترسی توی وجودت باقی نمونه چون میدونستیم همیشه اولین ها برای بچه ها خیلی مهم اند و اگه این اولین ها در زمان و موقعیت مناسب خودشون انجام نشن ممکنه تا مدتها ترس و واهمه توی وجود بچه باقی بمونه برای همین هم بود که تا الان خودم اینکارو میکردم تا کم کم بوسیله ی خودم با پروسه ی کوتاه کردن مو آشنا بشی و ذهنت برای کوتاه شدن موهات توسط یه فرد غریبه آماده بشه.

فصل تابستون هنوز نیومده بود ولی هوا حسابی گرم شده بود و ما هم بهتر دونستیم زودتر ببریمت آرایشگاه تا موهاتو حسابی کوتاه کنه و توی این گرما راحتتر باشی؛ من خودم چون اونقدرا هم حرفه ای نیستم نمیتونستم بیشتر از کوتاه کردن سر موهات کار دیگه ای انجام بدم چون از بدشکل شدن موهات میترسیدم خب بالاخره کار آرایشگر حرفه ای یه چیز دیگه است! به نظرمون دیگه وقتش شده بود تورو با آرایشگاه رفتن آشنا کنیم دیگه برای خودت مردی شدی و با صحبت کردن خیلی راحت میتونیم همه چیو بهت بفهمونیم.

همیشه برام مهم بود اولین بار جایی ببریمت که کلا تخصص پیرایش کودک داشته باشن و درواقع با بیقراری بچه موقع کوتاه کردن موها کنار بیان و البته دستشون فرز باشه، معطل نکنن و خیلی سریع کارشون رو انجام بدن. بالاخره از دوستان و آشنایان یه جای خوب رو سراغ گرفتم، باید تلفنی ازشون وقت میگرفتیم. روز یکشنبه 17 خرداد ماه ساعت 30/6 عصر نوبت داد. توی راه تا برسیم منو بابایی کلی از آرایشگاه و آقای آرایشگر برات تعریف کردیم اونقدر که دیگه خودت مشتاق بودی که زودتر برسیم به آرایشگاه!

نزدیک آرایشگاه جای پارک نبود برای همین منو تو رفتیم داخل تا بابایی ماشین رو پارک کنه و بیاد. تا وارد شدیم تو محو تماشای عروسکها و اسباب بازیهایی که به سقف آویزون بود، شدی. چند تا بچه مشغول کوتاه کردن موهاشون بودن و یکی از اونا که یه پسر شاید بزرگتر از تو بود حسابی سروصدا راه انداخته بود؛ باباش سرش رو با دوتا دست نگه داشته بود تا آرایشگر موهاشو کوتاه کنه پسرک خیلی جیغ میکشید. منم استرس گرفتم و همش سعی میکردم حواست رو پرت کنم تا نترسی درحالی که خودم از ترس دهنم خشک شده بود، نکنه توام اینطوری بشی اصلا دوست نداشتم خاطره ی بدی توی ذهنت باقی بمونه؛ توی همین افکار با خودم کلنجار میرفتم که اسمت رو صدا زد که بیای بشینی روی صندلی. هنوز بابایی نیومده بود و منم داشتم از دلهره میمردم.

وقتی روی صندلی نشستی و آقاهه پیشبند رو برات بست حس کردم داری میری تو فاز ترس و نگرانی و ناامنی!!! منم که بغض گلومو گرفته بود انگار دور از جونت چه بلایی میخوان سرت بیارن نمیدونم چم شده بود توصیف احساسم سخته، شروع کردم به حرف زدن باهات اونم با بغضی که سعی میکردم پنهانش کنم. آقاهه ازم پرسید قبلا کجا بردینش گفتم اولین بارشه میاد آرایشگاه، همیشه خودم براش کوتاه میکردم میخوام کاری کنید نترسه. آقاهه هم شروع کرد به کشیدن لپت و برقراری ارتباط با تو. زود یه شکلات از توی کیفم درآوردم و یواشکی دادم به آقاهه و گفتم اینو بهش بدید. تا شکلات رو توی دست آقا دیدی گل از گلت شکفت و انگار دیگه ترست ریخت و دیدی که نه بابا انگاری این آقاهه که شکلات داده دوسته و غریبه نیست!!! توام شکلات رو ازش گرفتی و محکم توی دستت زیر پیشبند بلندت نگه داشتی...

آقای آرایشگر هم معطل نکرد و سریع کارش رو شروع کرد؛ منم مدام زیر گوشت پچ پچ میکردم و همش تورو یاد اون شکلات خوشمزه ای که توی دستت بود می انداختم تا حواست پرت بشه. بالاخره بابایی هم از راه رسید و وقتی تورو توی اون شکل دید کلی قربون صدقه ات رفت. حسابی قیافه ات عوض شده بود عزیزدل مامان حسابی مرد شده بودی یه مرد کوچولوی دوست داشتنی...

یه جایزه هم بهت دادن که یه کتاب قشنگ بود... خوشحالم که اولین پیرایش کودکی ات به خاطره ی خوشی تبدیل شد عزیزم...

( عکسها رو سر فرصت میذارم! )




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 417 ،

پنج شنبه 4 تیر ماه که یک هفته ای هم از شروع ماه مبارک رمضان گذشته بود، بعدازظهر وقتی بابایی از سر کار برگشت یعنی حدود ساعت 30/2 به همراه باباجون به سمت چادگان حرکت کردیم یه منطقه ی خوش آب و هوا در نزدیکی اصفهان که در واقع نزدیک سد زاینده رود هستش. مامان جون و دوتا عمه جونها روز قبل یعنی چهارشنبه با دوتا ماشین رفته بودن و چون بابایی نتونسته بود از کارش مرخصی بگیره این شد که ما پنج شنبه به اونها پیوستیم البته بهتر هم شد چون اینطوری فقط قضای یکروز روزه به گردنمون افتاد...

نزدیک ساعت 4 رسیدیم به بقیه ی اعضای خانواده. من و بابایی که روزه بودیم و آخرای روز هم بود حسابی بی حس و حال شده بودیم ولی تو که همه چیز باب میلت بود کلی ذوق میکردی و با پسرعمه و دخترعمه هات حسابی سرگرم بودی. بابایی که همون موقع گرفت خوابید تا ضعف ناشی از روزه داری رو کمتر حس کنه خوش به حالش توی اون سرو صدای بچه ها تا سرش رو گذاشت روی بالش خوابش برد.

تو و پسرعمه و دخترعمه هات زیرنظر عمه جونت رفتین که توی فضای سبز بازی کنین، یه قسمت نزدیک ویلامون بود که آبپاش بزرگی برای آبیاری چمنها نصب شده بود، شما بچه ها هم مدام میرفتین زیرش و به اصطلاح دوش میگرفتین. عمه میگفت از بین بچه ها فقط مهدیار زیر آب طولانی می ایستاد و در نمیرفت بقیه ی بچه ها هی می دویدن اینور و اونور. تو انگاری خیلی خوشت اومده بود و توی اون گرما حسابی خنک شدی. بعد از مدتی خیس و آبکشیده درحالیکه توی حوله پیچیده شده بودی به من تحویلت دادن!!! قربونت برم من پسر شاد و سرزنده ی من...

ساعت 7 بود و تقریبا یک ساعت و نیم دیگه تا افطار باقی مونده بود، تصمیم گرفتیم بریم بیرون بگردیم تا این ساعات باقیمانده هم برامون به سرعت بگذره. همه بجز باباجون و مامان جون که میخواستن استراحت کنن سوار ماشین شدیم و به نزدیکی دریاچه رفتیم البته نزدیک که چه عرض کنم ما بالای کوه بودیم و دریاچه پایین کوه!!! برای رفتن به کنار دریاچه باید با ماشین از مجتمع مون خارج میشدیم و از داخل شهر میگذشتیم که راه طولانی میشد. شوهر عمت خودش دختر عمه ات رو بغل گرفت و سریع رفت از کوه پایین. ما هم همگی به دنبالش، البته کوه پیمایی آسونی بود و مثل پلکان پایین میرفتیم. اون بالا که بودیم قایق ها رو می دیدیم و دلمون هوس قایق سواری کرد برای همین هم رفتیم پایین کنار دریاچه تا قایق بگیریم و دسته جمعی سوار بشیم ولی به محل اجاره ی قایقها که رسیدیم گفتن این قایقها مربوط به مجتمع شما نمیشه و شما باید برای قایق گرفتن با ماشین از داخل شهر برید اون سمت دریاچه... دست از پا درازتر دوباره از کوه اومدیم بالا، منو بابایی که روزه بودیم بالا اومدن از کوه خیلی برامون سخت شد تشنگی بهمون غالب شده بود، یکم که میومدیم می ایستادیم و نفس میگرفتیم حالا باز خداروشکر دستش درد نکنه پسرعمه ات تمام راه تورو بغل گرفت و ما با این وضعیت مجبور نبودیم تورو به کولمون بکشیم که واقعا سخت بود!!!

دیگه رفتیم سمت ویلا چون به ساعت افطار نزدیک می شدیم. بعد از افطار، بیرون ویلا حصیر پهن کردیم و نشستیم به میوه خوردن و گل گفتن و گل شنیدن؛ شما بچه ها هم مشغول توپ بازی و شیطنت!!!

خداروشکر برای خواب اصلا اذیت نکردی و از بس خسته شده بودی بعد از خاموشی توی بغلم به راحتی خوابت برد، دم دمای صبح هوا حسابی خنک شده بود و پتوها تا حدود صورت بالا کشیده شده بود!!! صبح بعد از صبحانه همگی سوار ماشین شدیم و به سمت دریاچه حرکت کردیم. بابایی با تو و خواهرزاده ها یعنی شش نفر سوار یه قایق پدالی چهارنفره شدین ولی چون دوتا بچه ی کوچولو بودین و میتونستین اون وسط بین دونفر بشینین مسئولش قبول کرد و رفتین کلی عشق و صفا کردین وای که توی اون لباس های غریق نجات که کلی هم بهت بزرگ بود واقعا خنده دار شده بودی! ما هم توی اسکله منتظر موندیم تا شما برگردین و باهم یه قایق موتوری دسته جمعی سوار بشیم. حدود 20 دقیقه بعد برگشتین اسکله و این بار یه قایق موتوری درخواست کردیم که دو نفرمون مازاد بر حد مجاز قایق بودن و برای همین بابایی و پسرعمه ات نیومدن. خوش گذشت و توام حسابی خوشت اومده بود ولی حیف که خیلی زود برگشتیم اسکله.

اونروز برای ناهار ماهی تازه گرفتیم چقدرم خوشمزه شد، بعد از ظهرم ویلا رو تحویل دادیم و برگشتیم اصفهان.

اینم خاطره ی یه پیک نیک یک روزه...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 412 ،

پسر گلم

چقدر زیباست لحظاتی که کنار جانمازم، مهرتو میگذاری تا با من نماز بخونی و حتی ازم میخوای که مثل خودم چادری بر سرت کنم...

حالا دیگه بیشتر جملات ارکان نماز رو بلدی و با من تکرار میکنی...

توی دعاهات و دست به سوی آسمان بردنت با این اخلاص کودکانه ات مارو از یاد نبر عزیز دل مادر...

خداوندا توفیق عبادت و بندگی داشتن رو برای من و همسر و فرزندانمون ابدی کن...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 398 ،

سلام عزیزکم

از اواسط ماه مبارک رمضان برای تعطیلات عید فطر نقشه می کشیدیم. اول قرار بود بریم تهران پیش مامانم اینا ولی مامانم گفتن حالا که یه تعطیلات چند روزه پیش اومده بریم باهم مسافرت چون دیگه معلوم نیست کی تعطیلات اینجوری پیش بیاد؟! من و خاله سارا برنامه ریز سفر شدیم؛ به جاهای مختلف فکر کردیم اولش گفتیم بریم شمال ولی بعد پشیمون شدیم چون توی این فصل و با این تعطیلات پشت سرهم مطمئنا جاده های شمال پر از ترافیک میشد و خستگی سفر به تنمون میموند این شد که با موافقت هردومون استان لرستان انتخاب شد؛ تاحالا نرفته بودیم و میدونستیم که جاذبه های طبیعی زیادی داره، از طرفی به ماهم که اصفهانیم نزدیک بود و چون تورو داشتیم مسیر خیلی طولانی به شهرهای دورتر شاید اذیت میشدی...

ما روز پنج شنبه 25 تیرماه ساعت 6 بعد ازظهر از اصفهان به سمت خرم آباد راه افتادیم. مامان اینا هم همون موقع از تهران راهی شدن. از نجف آباد، تیران و کرون، داران و فریدونشهر گذشتیم و حدودای ساعت 9 شب به الیگودرز رسیدیم. قبلا قرار بر این بود که توی خرم آباد همدیگه رو ببینیم ولی چون دیر راه افتاده بودیم و به شب برمی خوردیم و راننده هامون ( یعنی بابایی و شوهر خالت ) هم روزه بودن تصمیم گرفتیم شب رو الیگودرز بخوابیم و صبح به سمت خرم آباد حرکت کنیم. ما زودتر به الیگودرز رسیدیم چون مامان اینا مسیر بیشتری داشتن. یه اتاق 8 تخته توی خانه معلم گرفتیم ( البته ما 6 نفر بودیم ولی فقط همین اتاقش خالی بود! ) اتاق رو تحویل گرفتیم و منتظر شدیم تا مامان اینا برسن.

دیگه یکم از ساعت افطار هم گذشته بود منم بساط افطار رو توی اتاقمون پهن کردم. ساندویچ کوکو سبزی درست کرده بودم و سه تایی نوش جان کردیم. چهار تا تخت دو طبقه توی اتاق بود و توی شیطون بلا هم میخواستی از همشون بالا بری و جست و خیز کنی من و بابایی هم نمیدونستیم چه جوری از پست بربیایم و آروم نگهت داریم. بعد از افطار با بابایی رفتیم بیرون تا برات بستنی بخریم و یکم سرت گرم بشه.

دیگه از حدودای ساعت 10 چراغ همه ی اتاقها خاموش شده بود و فقط صدای تو بود که توی ساختمون می پیچید و هرکاری هم که میکردیم نمی خوابیدی و دوست داشتی شیطنت کنی. ساعت تقریبا 12 بود که مامان اینا هم به ما پیوستن و من کلی از دیدنشون بعد از مدت طولانی خوشحال شدم. مامانم کلی قصه برات تعریف کرد تا بخوابی و خداروشکر بالاخره خوابت برد.

صبح بعد از جمع و جور کردن وسایل راهی شدیم. نون تازه بربری و وسایل صبحانه رو خریداری کردیم، نمیخواستیم از اتوبان بریم و تصمیم گرفتیم خیلی تفریحی از جاده ی زیبای کوهستانی که از سمت شول آباد به شهر خرم آباد راه داشت عبور کنیم و از هوا و مناظر زیباش لذت ببریم.

جاده ی واقعا زیبایی بود، پر از روستاها و مناظر خوشگل و دیدنی! صبحانه مون رو توی یه دهکده ی توریستی که کنار یه دریاچه بود زیر آلاچیق خوردیم و چقدر چسبید! توام که با خاله ها و شوهرخاله ات حسابی بهت خوش میگذشت و دست تو دستشون هرجا که میخواستی میرفتی...

تا ظهر توی این جاده ی کوهستانی زیبا در حرکت بودیم و هرچند وقتی می ایستادیم و نفسی تازه میکردیم. کنار یه چشمه ایستادیم اون بالا بالاها بودیم و اوخر تیرماه واقعا هوای خنکی داشت، میوه خوردیم و دوباره راه افتادیم. از چادرنشینان زیادی عبور کردیم، چقدر دلم میخواست توی چادرهاشون برم و اقلا یکروز از زندگیمو مثل اونا باشم به دور از دغدغه ها و شلوغی شهرها، توی دل کوه با پاکترین هوا و سالمترین غذاها، در چشمم مناظر چشم نواز و در گوشم صداهای زیبا جای بگیرد.

ناهار رو هم توی دل طبیعت و درکنار یه رودخانه ی کوچیک خوردیم. و تو نازدونه ی من عاشق سنگ پرونی توی آب روخانه یه دل سیر بازی کردی. بعد از ناهار و استراحت رانندگان محترم دوباره راهی شدیم.

بعدازظهر حدودای ساعت 7 به شهر زیبای خرم آباد رسیدیم. از شهرش خوشم اومد یه شکل خوشگل و خاصی داشت مابین کوهها بود و کلا فضای شهر با رودخانه هاش دیدنی بود. رفتیم خانه معلم جا بگیریم ولی همه جا پر بود برای همین تصمیم گرفتیم توی پارک کنار دریاچه ی کیو که وسط شهر بود چادر بزنیم. یه عالمه مسافر بود و یه عالمه چادر هم توی پارک برپا شده بود! یه جایی رو پیدا کردیم و سه تا چادر رو عَلَم کردیم و تو عزیزدلم هم که کلی ذوق میکردی از این چادرها...

شام و بستنی مون رو خوردیم و بعد از بازیها و جست و خیزت وقتی حسابی خسته شدی ساعت حدودای 12 بدون اذیت کردن توی چادرمون به یه خواب سنگین فرو رفتی. البته بابایی هم که از صبح رانندگی کرده بود طبق معمول همیشه تا سر محترمش رو بر روی بالش گرامی گذاشت یقینا اولین پادشاه به خوابش آمد!!!

ولی من حدود یکساعتی بیدار بودم و از صدای موتورها و جیغ و سروصدای کودکان چادر کناری خواب به چشمم نمیومد؛ تشنم شده بود خواستم یکم آب بخورم همینطور که بطری آب رو توی لیوان خالی میکردم تو تاریکیه چادر نفهمیدم لیوان کی پر شد و یه عالمه آب ریخت روم خندم گرفته بود ولی تو و بابایی حسابی خواب بودید و منم خندم رو خوردم و با همون لباسای خیس دراز کشیدم که البته توی اون گرما بد هم نشد و نمیدونم کی خوابم برد؟! ولی واقعا خواب دلچسبی بود نزدیکای صبح دیگه هوا حسابی خنک شده بود و پتو لازم شدیم. اونروز عید سعید فطر بود و بعد از طلوع خورشید صدای اذان مؤذن ها برای نماز عید توی فضا پخش بود و ماهم با این صدای زیبا از خواب بلند شدیم. صبحانه در کنار دریاچه ی کیو زیر سایه ی درختان نوش جان شد!!!

بعد از صبحانه رفتیم قلعه ی فلک الافلاک. چه قلعه ی قشنگ و دیدنی بود! از موزه اش دیدن کردیم و موزه ی واقعا خوبی داشت توام دست در دست مامانم هرجا که میخواستی میرفتی و حسابی درکنار مامان بزرگت بهت خوش میگذشت مامانم هم که هیچ وقت از سرو کله زدن با بچه ها سیر نمیشه چه برسه به اینکه اون بچه تنها نوه اش باشه!!!

تصمیم گرفتیم برای ناهار به یه رستوران بریم، بعد از پرس و جوهای فراوان و دنبال چند ماشین رفتن برای یافتن رستوران بالاخره یه رستوران که ظاهر خوبی هم داشت یافتیم. یه میز انتخاب کردیم و همگی دورش نشستیم از برخورد پرسنلش خیلی خوشمون اومد و با اینکه رستوران واقعا شلوغ بود ولی خیلی رسیدگی خوبی داشتن و همشون خوش برخورد بودن ولی غذاش به اندازه ی ظاهر خوب رستوران و برخورد خوب پرسنل خوب نبود یعنی بد نبودااا ولی انتظاری بیشتر از این میرفت...

خلاصه بعد از صرف ناهار دوباره رفتیم پارک دریاچه ی کیو و حصیری پهن کردیم تا رانندگان محترم استراحتی بکنن، چون شوهرخاله ات فردای اونروز یعنی یکشنبه با اینکه روز تعطیلی بود باید سرکار میرفت برای همینم همون روز باید برمیگشتن تهران و ماهم باید میرفتیم اصفهان. تو و مامانم رفتین توی محل بازی بچه ها و بازی کردین مامانم واقعا توی سرگرم کردنت استاده و توی این سفر اصصصصلا بهم سخت نگذشت یعنی مامانم اصلا به تو فرصتی برای بهونه گیری و غرغر کردن نمیداد و زود با یه سرگرمی جدید بهتره بگم تورو شگفت زده میکرد، خدا حفظش کنه و بهش سلامتی بده...

مامانم برات یخ در بهشت خریده بود که اولین بارت بود که میخوردی وقتی ازت میپرسیدیم که چی خوردی جواب میدادی : اردیبهشت خوردم!!!

بعد از صرف میوه دیگه موقع خداحافظی رسیده بود و باید از مامان اینا جدا میشدیم. ما راهی اصفهان و اونا راهی تهران شدن...

تو یعنی تا خوووود اصفهان خوابیدی چون از صبح که بیدار شده بودی فقط بازی و شیطنت کرده بودی و خواب بعدازظهرت رو هم نرفته بودی و برای همینم خیلی خیلی خسته بودی. فدای عزیزدلمممم

بعدا نوشت : هنوز فرصت نکردم عکسهای پستهای قبل رو آپلود کنم چه برسه به پست حاضر!!! باشه برای بعد




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 417 ،

سلام پسر عزیزم

توی این پست میخوام برات چندتا از شیرین زبونی هات رو بنویسم :

بعد از اینکه تکه های خربزه توی بشقابت تموم میشه به سمت آشپزخونه می دوی و بهم میگی : مامان بازم خربزه میخوام، خربزه خیلی خوشمزس بود! (دقیقا همین جمله ی «خوشمزس بود» رو بکار میبری آخه هنوز نتونستی بین «خوشمزه اس» و «خوشمزه بود» تفاوتی قائل بشی عزیزدل مامان) قربون این شیرین زبونی هات بشم مممممن...

niniweblog.com

شب شده و توی بغلم گرفتمت و سعی میکنم با قصه گفتن بخوابونمت؛ درحالیکه سرتو روی شونه ام گذاشتی یکدفعه میگی : مامان همیشه دوست دارم. بعدش من یه عالمه بوسه بارونت میکنم و از این همه احساسات ناب کوچولوی نازم شگفت زده میشم...

niniweblog.com

توی اتاق به عکس عروسی من و بابایی خیره شدی (البته منو با اون قیافه نمیشناسی و فقط بابایی رو تشخیص میدی) ازم میپرسی : بابایی چیکار میکنه؟ میگم : بابایی دوماد شده، مامانی عروس شده. میگی : نهههه بابا رفته عروس بخره!!!! یعنی دیگه چشمم روششششن...

niniweblog.com

طبق معمول همیشه درب کابینت قابلمه ها رو باز کردی و داری دونه به دونه قابلمه ها رو از توی کابینت درمیاری و میچینی روی زمین و من نگران افتادن اونها روی پاهات و البته شکستن در قابلمه ها هستم، بهت میگم : مامانی داری کار بد میکنیاااا. زل میزنی تو چشام و میگی : کار نداشته باش اینقد اذیت نکن. آخه تو بگو من چه جوابی دارم بدم در مقابل این حاضرجوابی جز بغل کردن و بوسیدنت؟!!

niniweblog.com

مدتیه داری سکسکه میکنی و منم توی آشپزخونه ام، از توی پذیرایی صدام میکنی و میگی : مامان یکیکه میکنم آب بیار. منم همون جا دلم ضعف میره برای واژه ی «یکیکه»...

niniweblog.com

موقع پوشک کردن وقتی دارم به پاهات برای سوختگی اندکی که پیدا کرده پماد میزنم، میگی : مامانی پماد نزن. میگم : وقتی پات میسوزه باید پماد بزنیم. بعد از کمی فکر میگی : وقتی پام نمیسوزه پماد نمیزنیم. آخه توی فسقلی افعال منفی رو چه جوری توی ذهنت اینقدر دقیق میسازی؟!! یه چیز دیگه در مورد افعال منفی یادم اومد؛ تو شعرهای زیادی بلدی گاهی وقتی شعری رو میخونم و منتظر میمونم که بقیه اش رو بگی دقیقا فعل رو منفی میکنی یعنی شعر رو با همون ریتم قبلی ولی با فعل منفی میخونی!!! یه نمونه اش اینه :

- با شیر آب بازی نکن، نگا تو مثل موش

- نشدی!

- نازیه شیطونه بلا، چقد تو بازیگوش

- نشدی!

- خوبه از من یاد

- نگیری!

- ببین دارم گل

- نمیکشم!

- مداد زرد من کجاس میخوام یه بلبل

- نکشم!

یعنی تو یه همچین بچه ی باهوشی هستی. فدای هوش سرشارت قند عسلم انشاالله در مسیر درست ازش استفاده کنی مامانی...

niniweblog.com

به درب کابینت تکیه دادی و تابش میدی؛ میگم : مامانی درش میشکنه ها، اگه شکست چیکار کنیم؟ میگی : به آقا برقیه میگیم برقشو روشن کنه!!! آخه به نظرت درست کردن درب کابینت هم توی حوزه ی فعالیت آقا برقیه؟ نه تو بگو؟!!!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 403 ،

سلام جیگر طلای مامان

عنوان پست رو که خوندی شاید هزار جور مشکل و گرفتاری توی سرت چرخ بخوره و با خودت فکر کنی حالا مامانم گرفتار کدوم یکی شده؟؟؟ ولی فکر مشغولی و دغدغه ی این روزهای مامانت خیلی ساده است و شایدم خنده دار...

این دغدغه، یه زمانی دغدغه ی اصلی و اجتناب ناپذیر همه ی مادرها میشه، دغدغه ی چگونگی آموزشِ گفتنِ کلمه ی ساده ی ج.ی.ش و البته سخت تر از اون پ.ی.پ.ی به دلبندشون در زمان مناسب که این زمان مناسب از همه مهمتره ه ه ه.

حالا شاید کلی به این دغدغه ی جدید مامانی بخندی البته جدید جدید هم نیست و تقریبا وقتی دوسالت تموم شد بهش فکر میکردم و دنبال نشونه های آمادگی و تکامل این مرحله در جنابعالی میگشتم ولی پیدا نمیکردم الان دیگه فکرش برام جدی شده و برام مهمه که این پروژه رو در زمان مناسب عملی کنم یعنی نه زود باشه و نه دیر. خب منم مثل بقیه ی مادرا برای این مرحله از تکاملت کمی استرس دارم و برای اینکه همه ی جوانب کارو سنجیده باشم و همه ی ریزه کاریها رو یاد گرفته باشم و چیزی رو از قلم نیندازم، توی اوقات بیکاریم مدام چشام توی سایتهای رنگ به رنگ و وبلاگهای جورواجور دور میزنه.

میدونم که اگه این مرحله رو به درستی پشت سر نذاریم هم من و هم تو خیلی اذیت میشیم... فهمیدم که توی آقا پسرها تکامل کامل سیستم عصبی برای کنترل این قضیه معمولا از 28 ماهگی به بعد هستش که البته برای همه ی بچه ها زمانش یکسان نیست و خیلی ها زودتر از این سن و یا دیرتر از اون به تکامل میرسن و در واقع تکامل این مرحله هم درست مثل یاد گرفتن جویدن غذا (کنار گذاشتن غذای میکس شده)، حرف زدن، راه رفتن و... از یک کودک به کودک دیگه کاملا متفاوته. بهتره این پروژه توی فصول گرم سال شروع بشه چون سرما خودش مانعی برای یادگیری کنترل ادرار هست. توام سوم شهریور به امید خدا ۲۸ ماهت تموم میشه و منم تصمیم دارم از همون موقع که خداروشکر هنوز سرما نیومده این پروژه رو عملی کنم تا ببینیم خدا چی میخواد. تا الانم سعی خودمو کردم به حرف اطرافیانم که مدام میگن « دیگه از پوشک بازش کن و بهش یاد بده ج.ی.ش رو بگه » زیاد گوش نکنم و وقت مناسب عملی کردن این پروژه رو فقط و فقط توی خودت جستجو کنم نه با مقایسه با هم سن و سالانت یا حرف قدیمیها...

خیلی مقالات خوندم که گفتن از نظر علمی زمان مناسب آموزش توالت رفتن حدود سه سالگی هست و هرچه نزدیکتر به سه سالگی باشه، زمان کمتری برای آموزش نیاز هست. نشونه های آمادگی یادگیری (مثل خشک موندن پوشک در طول شب، انزجار و فراری بودن کودک از پوشک شدن، احساس ناراحتی از خیسی یا کثیفی پوشک و... ) رو هنوز در تو نیافتم با وجودی که بچه های زیادی حتی تا قبل از دوسالگی نشونه های این آمادگی رو کاملا دارن، البته نگران هم نیستم و میدونم بالاخره با توکل به خدا این مرحله هم میگذره و دغدغه و استرس امروزم تبدیل میشه به خاطره و تجربه ای خاص و البته مایه ی خنده ی فردام...

امیدوارم و از خداوند مهربون میخوام که مثل همیشه نگاه پر از مهرش رو ازمون دریغ نکنه و به من صبر و بردباری عنایت کنه تا با آرامشم، نظاره گر لحظات شیرین بالندگی ات و شکرگزار نعمتِ بودن و لمس کردنت باشم...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 399 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 9448
  • بازدید امروز :6
  • بازدید دیروز : 7
  • بازدید این هفته : 21
  • بازدید این ماه : 87
  • تعداد نظرات : 0
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه